Paradox ... !

روزهای محو ...

دوشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۷، ۰۸:۰۷ ب.ظ

تمایل شدیدی دارم روزهای گذشته را زندگی کنم بار دیگر ...

مثلاً بروم به دبستانی که پنج سال در آنجا درس خواندم و رشد کردم، به آن فروشگاه پشت حیاط مدرسه که در واقع آبدارخانه‌ی مدرسه بود و مستخدمی که برای کار بیشتر شاید، خوراکی هم می‌فروخت. جمع می‌شدیم در یک فضای دراز کم‌عرض که دیوارهایش بلند بود و صف می‌کشیدیم پشت آن پنجره‌ی کوچک که همیشه داخلش تاریک بود و بخار آب سماوری که قل می‌زد و بوی چایی که کله‌مان را پر می‌کرد !؛ تا نوبتمان شود کلی سر و صدا می‌کردیم، یادش بخیر !

یا آن کلاس ته راهرو، طبقه‌ی پایین، سمت چپ؛ کلاس اول دبستان که خوب یادم هست از همان بچگی حساس بودم و آدم‌های اطرافم می‌توانستند با رفتار دوستانه و با مهر و محبتشان مرا تا اوج ببرند یا با بی‌محلی‌ و نامهری‌شان، مرا از انجام هر کاری که اجبار بود، منصرف کنند، مثلاً از مدرسه رفتن !

یا روز اولی که به مدرسه‌ی جدید رفتم، دوم راهنمایی بودم، از همه زودتر با آژانس رفته بودم و مادر و دختری که بعد از من آمدند و مرا با دختر مدیر مدرسه اشتباه گرفتند؛ می‌شود گفت در‍ِ مدرسه را ما باز کردیم و سال تحصیلی جدید را افتتاح !

یا دبیرستانی که پر بود از روزهای تلخ و شیرین، که البته تعبیر من از روزهای شیرین، نیشخند روزگار است که داشت برایم نقشه می‌کشید یا شاید می‌خواست بیشتر بخندم تا بیشتر عذاب بکشم، چون همیشه زندگی برای کسی که روزهای خوب داشته، سخت‌تر می‌شود در روزهای پر غم آینده؛ همیشه افتادگی برای کسی که روزگاری قهرمان بوده، سخت‌تر است تا برای کسی که زندگی یکنواختی داشته.

به هر حال مدت‌هاست دلم میخواهد برگردم به گذشته، دنبال رد پاهایم بگردم و پا بگذارم جا پای خودم، بعدش یا می‌شود هیچ و یا هیچ ... دنبال اتفاق نیستم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۷ ، ۲۰:۰۷
یک نفر

حتی نوشتن ...

يكشنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۷، ۱۰:۲۶ ق.ظ

هیچ میلی به انجام هیچ کاری ندارم،

فقط دارم روزها رو میگذرونم به امید روزی که دیگه نیاد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۷ ، ۱۰:۲۶
یک نفر

باید گریخت از این تن ...

دوشنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۵۷ ب.ظ

هنوز هیچ چیز تغییر نکرده، شرایط ظاهراً فقط بدتر می‌شود، هرچند همه‌اش بازی‌های مضحک این دنیای دون است.

هنوز تنها راه نجات را فرار می‌دانم و فراموشی، فراموشی خودم و هر آنچه گذشت بر من.

گاهی به سرم می‌زند هویت‌ام را عوض کنم و دور شوم،

آنقدر دور که هیچکس سراغم را نگیرد.

از همه‌شان دلزده و خسته‌ام و حتی از خودم وقتی بین اینان خودم را هدر می‌دهم.

نه آنکه امید داشته باشم به یافتن آرامش در جایی جز اینجا، فقط به نجات فکر می‌کنم چون از یاد رفتگانی که رفتند بی سر و صدا و آرام ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۷ ، ۲۳:۵۷
یک نفر

این زمین گرفته، جای ما نیست ...

شنبه, ۱۶ تیر ۱۳۹۷، ۰۹:۲۰ ق.ظ

به اندازه‌ی حجم تمام روزهای بدی که حقم نبود، ناراحتم؛ و عصبانی؛ و متنفر از زنده بودن بین این جماعت نخاله‌ی نمک‌نشناسِ کوتاه‌فکر ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۷ ، ۰۹:۲۰
یک نفر

هر شب که سکوت می‌‌شود همه‌جا و روانم آرام‌تر، فکر می‌کنم به اطرافی که آزارم می‌دهد، به همه‌ی حرفهایی که هر کلمه‌اش ضربه‌ای‌ ست به اعماق وجودم از جانب خودم و دیگران، خودم، خودم، خودم ...

می‌خوام رها بشم از بند این زندگی سراسر لجن و تصنعی، اما همین که این وجود لعنتیِ متعلق به من، چشمهاش رو باز می‌کنه و بیدار میشه، باز تکرار شنا کردن در دریای لجن، از سر گرفته میشه.

من افتادم در سراشیبی نابودی، به دست خودم؛ در عین حال این دست، دست من نیست، دست پر قدرت روزگار، سرنوشت، شرایط یا هر چیزی ست از این جنس ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۷ ، ۰۲:۰۴
یک نفر
هیچ امیدی به آینده ندارم؛ روزهای خوب گذشته که احساس خوشبختی می‌کردم، نتیجه‌اش شد هیچ ! من می‌جنگیدم برای هیچ؛ حالا با این وضعیت اسفناک چه چیزی را می‌توانم تغییر دهم ؟
به آینده‌ای فکر می‌کنم که خالی‌ست و من که پشیمانم از زیاده ماندنم ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۷ ، ۱۹:۲۵
یک نفر

در گوش شب می‌کنم نجوا ...

پنجشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۳۹ ق.ظ

به آسمان نگاه می‌کنم و ستاره‌ای که با درخششی خیره‌کننده درست در معرض دید من است؛ بعد دنبال ماه رازآلود و زیبا در آسمان میگردم، نه خودش که هاله‌ی پخش شده‌ی نورش را از پشت ساختمان بلند روبه‌رویی می‌‌بینم.

آسمان برای من تداعی‌گر مرگ است و آسمان شب، انگار نوید زیباییِ بی مثالش را می‌دهد.

فکر می‌کنم چقدر بی‌حس شده‌ام که دیگر غمی آزارم نمی‌دهد و در زندگی تلاش می‌کنم تا بتوانم کاری کنم، هرچند بی امید؛ اما یادآوری مرگ پشتم را خمیده می‌کند و روحم را خسته؛ مثل راه نجاتی‌ست که هست اما نه برای من و دور است، خیلی دور؛ مثل ماه در دل شب که می‌تابد اما دور ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۷ ، ۰۱:۳۹
یک نفر

نوستالژی تابستانه‌های یک بلاگر !

چهارشنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۷، ۰۷:۴۹ ب.ظ

این نسیم ملایم دم غروبِ تابستان و صدای خش خش برگهای درخت باغچه که با وزش نسیم، با آهنگ ملایمی میپیچد در گوش، مرا می‌برَد به روزهای نه چندان دور و صدایی که در گوش قلبم زمزمه می‌کند: بنویس، برگرد و بنویس ...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۷ ، ۱۹:۴۹
یک نفر