آنچه زندگی را تلخ می کند ...

نباید غم یک نفر رُ ساده گرفت.

نباید از کنار کسی که با نگاه پر غم میاد سمتت، ساده بگذری.

الکی نیست؛

چرا عادی شده درد ُ غم ؟!

چرا می بینیم و کاری نمی کنیم ؟!

ساده نیست اشک ریختن،

نباید ساده گذشت از کنار کسی که داره دردشُ میباره؛

چه بلایی سرمون اومده که اینقدر نا مهربون شدیم ؟! چه بلایی سرمون اومده که متوجه نشدیم زندگی با ما چیکار کرده ؟!

یک نفر، فقط یک نفر نیست؛

یک نفر، یک زندگیِ؛

چرا کسی برای " زندگی ها " یی که داره نابود میشه، کاری نمی کنه ؟!


اگه از من بپرسن، غم انگیز ترین اتفاق ممکن چیه؛ بی شک میگم نا مهربونی ...

دنیا می تونست جای بهتری باشه اگه همه مون دستمون تو دست هم بود، اگه با هم بودیم ُ هوای همُ داشتیم؛

می شد با وجود سخت گیری طبیعت و پوچی حیات، باز زندگی کرد و با عشق زندگی کرد؛ می شد، اگر مهربونی رُ یادمون می دادن و محبت ورزیدن رُ تمرین می کردیم ...

  • maryam !
  • سه شنبه ۳۰ خرداد ۹۶

اسرار شب ...

لذت بردن، دل خوش می خواهد و هیچ چیز نمی تواند آدم افسرده را شاداب کند.

با پدر دراز کشیده ایم زیر آسمان و به صدای ناظری گوش می دهیم.

گریه کن که گر سیل خون گری ثمر ندارد ...

آسمان را نگاه می کنم

باد خنکی می وزد؛

درختان با آهنگ هماهنگ و ملایمی به این سو و آن سو می خزند و صدای گوش نوازی با موسیقی انتخاب پدر در هم می آمیزد.

عینکم را از روی سرم برمیدارم و به چشم هایم می زنم.

همه چیز شفاف می شود.

ستاره ها می درخشند.

حافظه ام، قلبم و ذهنم، وجودم را به سالها قبل میبرند.

به اوایل دهه ی هشتاد، به روزهایی که تنها دغدغه ی ذهنی ام به یاد داشتن ساعت پخش برنامه ی مورد علاقه ام بود.

علایقم را مرور می کنم ...

لبخند می زنم؛ چرخ می زنم در دوران کودکی؛

وقتی ناظری می خوانَد: زندگی دگر ثمر ندارد،

من یک کودک خوشبخت آزادم و نمی توانم او را درک کنم.

همچنان آسمان شب را نگاه می کنم و ستاره های درخشان را؛

آزادی را لمس می کنم و لبخند می زنم ...

  • maryam !
  • پنجشنبه ۲۵ خرداد ۹۶

ناگهان سنت شکنی کرده اید، یعنی چه !!!

کل دیشب رُ خواب به چشمام نیومد !

صبح، پر انرژی تر از همیشه، خندان لب ُ مست، غزل خوان ُ اینا، به صبح گ* انگیز بهاری سلام و درود فرستادم و بعدش گوشی رُ برداشتم زنگ بزنم دانشکده برای یه کار اداری و سه تا امضا که دو روز کاری زمان کمی بود براش و خب انجام نشد !

با دو نفر صحبت کردم و هر دو اینقدر خوش اخلاق و خوش برخورد و مهربون و خیلی چیزای خوب دیگه بودن که اصلاً یه لحظه یادم رفت اینجا ایرانه !!

خیلی جالبه، کل شب داشتم فکر می کردم چطور تو این مملکت روحمون ذره ذره داره آب میشه ...

ترجیح میدم انتقاد نکنم تا مبادا به قول هدایت یه گوشه ای ایش تبرئه شه !

خلاصه نمی دونم چرا این کائنات همش دنبال ضایع کردن منه ! حقیقتاً نمی دونم چی بهش میرسه ! به هر حال من ضایع شدم و امروز احساس کردم تو کانادا دارم زندگی می کنم از بس مسئولین ایرانی بازی درنیاوردن و جواب دادن و درست جواب دادن و خوب برخورد کردن و با حوصله رسیدگی کردن و به روحمون آسیبی نرسوندن ... !

  • maryam !
  • شنبه ۱۳ خرداد ۹۶

پــــوچ !

ساعات اول شب بود،

آرامش داشت؛ می توانست انعکاس پرتوهای ماه را در آسمان شب تماشا کند.

احساس خوبی داشت بدون آنکه دلیلش را بداند.

کم کم هوا تاریک تر می شد و شب نمایان تر ...

چشمانش را بست؛ عضله های مغزش شروع به انقباض کردند ...

لحظه ای فکرش خالی شد.

سکوت بود ...

تاریکی مطلق بود ...

صداهایی از دور شنیده می شد ...

صداهایی که هر لحظه نزدیک تر می شدند، شدتشان بیشتر می شد و آرامش را از او می گرفت ...

گه گاهی چشمانش را باز می کرد از ترس ...

تاریکی مطلق بود، سکوت بود ...

چشمانش را می بست و باز صداهایی که او را آزار می دادند ...

صداهایی جنون آمیز و ترسناک ...

صدای گریه، صدای غوغا، صدای ناله، صدای ترس، صداهایی آزار دهنده در مغز سرش می پیچید ...

همه جا تاریک بود ...

در رگهایش انگار ترس جریان داشت،

صداها، صداها، صداها ...

و فریـــــــــــــاد ...

 

 

  • maryam !
  • شنبه ۱۳ خرداد ۹۶

...

عکس برادر زاده ام را نگاه می کنم.

دارد میخندد، مِهری در چشمانش هست که مهربانی پدر را تداعی می کند.

فکر می کنم به کودکی خودم، زمانی که پدرم را محکم در آغوش می کشیدم، زمانی که با تمام توانم بالا می پریدم و میخندیدم.

زمانی که زمان، برایم مفهومی نداشت؛

به گذشته، آینده یا حال توجهی نداشتم ...

حالا مدتی ست میگذرد از آن روزگار بر باد رفته که حتی خاطراتش هم خاک گرفته ...

امروز هم می توانم نگران پدر شوم و او را نوازش کنم. می توانم او را ببوسم و به او بگویم: جانِ دلم، پسرم ... امروز من صدها بار بیشتر از پیش پدر را دوست دارم ...

امروز هم می توانم بخندم و برق چشمان برادر زاده ام را که شباهت عجیبی به برق چشمان پدر دارد، حس کنم و او را عمیقاً دوست داشته باشم ...

امروز من همان کودک سابق هستم که زمان برایش اهمیتی ندارد ...

اما، اما ...

امروز هیچ کدام از حس های من رنگ ُ بوی زندگی را ندارند.

خنده های من خشک شده و قلب من بی رنگ ُ بی احساس ...

امروز من همان کودکم که هیچ دلیلی برای خنده های خود ندارد، برای دوست داشتن یا دوست داشته شدن ... و همین است که او را زنده به گور کرده ...

امروز هیچ نشانی از زندگی در خودم سراغ ندارم و حس می کنم زندگی من مدت هاست تمام شده و من مدت هاست در نقطه ی پایان زندگی منتظرم ...

 

+ در این قطعه هم رد پایی از زندگی هست، بی آنکه اثری از خود زندگی باشد؛ این قطعه هم در عین دل انگیز بودن، خشک است؛ گویی او هم به پایان رسیده ... !

 

 

 

 

دریافت

 

  • maryam !
  • جمعه ۱۲ خرداد ۹۶

حاصل چندین ساعت تفکر و نوشتنِ چند پست که همه ثبت موقت شدند ! *

فکر می کنم ارتباط تنگاتنگی بین خود آزاری و کمال طلبی وجود دارد ... !


* آدم های ایده آل گرا از نوشته های خودشان بیزارند، گاهی فکرشان می رود سمت پاک کردن همه ی نوشته هایشان؛ احساس می کنند پای نوشته ها روی گلویشان درست در مرکزی ترین نقطه، جایی که هوا وارد و خارج می شود، قرار گرفته و نفس کشیدنشان را مختل کرده ! :-\

این ها در زندگی واقعی هم گاهی از خودشان بی نهایت بیزار می شوند، چون احساس می کنند به ایده آل های زندگی شان نرسیده اند و مدام از این بابت رنج می برند. این ها اگر توانایی اش را داشتند، گذشته شان را هم پاک می کردند و از اول همه چیز را با وسواس پیش می بردند، اما حتماً باز جایی باب میلشان نمی شد و باز همه چیز را خط میزدند و از اول و این چرخه تا ابد تکرار می شد ... شاید حتی می خواستند مثلاً گِل وجودی شان را هم خراب کنند و با دقت و تمرکز از نو همه چیز را دقیق ترسیم کنند ! اینها کار آفرینش و خلقت را اصولاً قبول ندارند !!

القصه اینکه فکر می کنم آدم های ایده آل گرا تا بساط نابودی خودشان را با دقت نچینند، رسالت خود را در زندگی انجام نداده اند !

  • maryam !
  • جمعه ۱۲ خرداد ۹۶

گاهی رفتن شرافتی دارد که ماندن ندارد ...


" هر آدمی برای خودش شان و غرور داره، آدم زخمی میشه بهش توهین میشه؛

آدم همه ی اینا رُ تحمل میکنه تا لحظه ی آخر،

اما وقتی آدم پشت سر هم بد میاره، بهتره قید این دنیا رُ بزنه و بره؛ اما با غرور ... "

بخشی از فیلم یکشنبه ی غم انگیز !


+ حرف من بسط دیالوگ فیلمِ؛

من میگم گاهی خود بودن و زندگی کردن، تن دادن به بازی کسالت بار دنیاست؛ بازی ای که چیزی جز فرسوده کردن تو نداره.

لازم نیست به هر قیمتی زندگی کنی،

انتخاب های دیگه ای هم هست.

مهم اینه که غرورت حفظ بشه و سربلند از این بازی از قبل برنامه ریزی شده، بیای بیرون ...

گاهی باید شجاعانه و با اقتدار دکمه ی " انصراف " رُ فشار بدی !


عکس: تصویر هادی پاکزاد ...

  • maryam !
  • پنجشنبه ۱۱ خرداد ۹۶

بودم ؟! هستم ؟! خواهم بود ؟!

دیروز صبح همین موقع بود که داشتم فیلمی می دیدم در مورد اینکه پس از مرگ چه اتفاقی میفته !

کل فیلم از نگاه یک پسر بود که اوایل فیلم کشته شد و ادامه ی ماجرا از دید روح اون پسر روایت میشد ... در واقع دوربین، چشمان پسر بود و همه ی اتفاقات قابل درک بودند !

فیلم بسیار توهم زا بود و شما با دیدن فیلم، غرق می شدید در این وهم ... !

داستان زندگی من هم شده حکایت همین فیلم !

شناورم، توانایی برقراری ارتباط با هیچ حقیقتی رُ ندارم و نمی دونم الان دقیقاً کجا ایستادم !

وقتی میخوام تلاش کنم برای توضیح اینکه چی تو سرم میگذره، ناتوانیم خودشُ بروز میده، ناخودآگاه دستم میره سمت دکمه ی delete صفحه کلید مغزم و همه چی رُ پاک می کنم از اول !

کسی ایده ای داره برای رهایی از این همه " نمی دونم " ها ؟! ...

  • maryam !
  • پنجشنبه ۱۱ خرداد ۹۶

انتخاب !

دنبال قلم بودم، اما نمی دانستم برای چه !

دست بردم در جیب کوله پشتی ام، مکث کردم و نگاهش کردم ! پر است از کتاب هایی که باید به خانه ببرم ! یادم آمد من باید بروم ... آن طرف تر چمدانم را دیدم که پر شده از لباس و کمدی که تقریباً خالی ست !

تصمیم داشتم فردایی که امروز باشد به خانه بروم، اما پیشنهاد هم اتاقی ام وقتی گفت زمان زیادی خانه خواهی بود، حالا بمان و چند روز خوش بگذران، مرا در رفتن مردد کرد !

حالا می دانم از امروز تا چند روز دیگر که می خواهم اینجا بمانم، همه چیز مثل سابق است؛

مثل سابق شب ها تا دیروقت بیدارم، ظهر با بی حوصلگی از خواب بلند می شوم، ناهار می خورم، و تا آخر شب حرص می خورم از دست هم سوئیتی هایم !

تنها تفاوت روزهای بعد از این با روزهای پیشین در این است که می دانم باید بروم، چون همه چیز برای رفتن مهیاست !

این، هم حس خوب دارد، هم حس بد !

حس خوبش این است که می دانم ناخوشی های اینجا مدت زیادی دوام نخواهند داشت و رهایی در انتظارم است ( آن خوشی که دوستم می گفت، برای من همین است ! )

حس بدش هم این است که چون هوای رفتن در سر دارم و می دانم آزاد خواهم شد، ناخوشی هایی که سابق بر این در نظرم عادی جلوه می کردند، حالا غیر قابل تحمل شده اند و هر لحظه روح من را بیشتر میخراشند ... و خب با این حال دیگر قرار نیست به من خوش بگذرد !


حالا مانده ام بین رفتن و ماندن !

مدام با خودم فکر می کنم حالا که می دانم رفتنی ام و می دانم خیلی زود تمام خواهد شد، پس بمانم و حسابی لذت ببرم تا اینطور دل دوستم را هم نشکسته باشم و باعث ناراحتی اش نشوم؛

از طرف دیگر ماندن فشار روانی ناشی از آگاهی از رفتن را در پی دارد؛ ( اگر از شک نسبت به این قضیه که بعد از رفتن هم معلوم نیست اوضاع به چه شکل باشد و مطمئن نیستم شرایط کسالت بار نشود، فاکتور بگیریم )

در این میان چیزی می خواهد مرا نگران کند، که مبادا بین رفتن و ماندن، تلف شوم ...

افکاری ذهن مرا مشغول خود کرده؛

فکر می کنم کاش از همان اول چمدانم را نبسته بودم یا اینکه کاش کاری بود اینجا برای انجام دادن یا افکاری از این دست؛

شاید همین افکار است که می خواهند مرا از پا در آورند ... !


+ خود آزاری هم یک انتخاب است !!

++ به امید اینکه کامنت دریافت نکنم که: " برو خونه بابا، نمون خب، اینم فکر کردن داره ؟! :-\ "؛ در واقع از این ایده الهام گرفتم تا شرایط " کلی " زندگی ام را تعریف کنم !

خدا می داند تا به حال هدفم را از نگاشتن یک متن، اینقدر واضح بیان نکرده بودم !!

+++ از معایب خیلی ماندن، این است که خب در طول مدت، خیلی ها می روند و تو دلت برایشان تنگ می شود !

نروید دیگر، بمانید :-\

سینا، کجایی ؟! :-\

  • maryam !
  • چهارشنبه ۱۰ خرداد ۹۶

نفرین به این عشق ... *

دلم می خواست تنها برم،

وقتی فهمید بودن یا نبودنش برام فرقی نداره، کلی معذرت خواهی کرد و گفت نمی تونه بیاد.

آماده شدم،

هر لحظه استرسم بیشتر میشد؛

فکر می کردم تا چند ساعت دیگه میرم تو جمع و " باز " احساس تنهایی می کنم.

فکر می کردم حتماً باز حالم بد خواهد شد از رفتار آدم ها، فکر می کردم حتماً باز غمگین تر برخواهم گشت ...

اما نمی تونستم از رفتن بگذرم؛ باید می رفتم.

از دور قدم هامُ شمرده برداشتم و جلو رفتم، مطمئن نبودم آدرسُ درست رفته باشم.

وقتی مطمئن شدم، رفتم نشستم رو یه صندلی.

داشت میخوند: بهار من سکوت بنفشه های زردِ، گرفته بوی حسرت؛ بهارِ من چه زردِ ...

 

هیچ احساسی نداشتم؛

خنثائه مطلق !

مراسم شروع شد؛

نمی خواستم به مضحکی مراسم فکر کنم.

به خودم یادآوری کردم برای چی اومدم ...

خیلی زود گذشت؛

بلند شدم ُ خیره شدم به مزارش ...

همه ایستاده بودن،

زمان ایستاده بود،

من ایستاده بودم؛

همه داشتیم اون رُ تماشا می کردیم ...

ازش چشم کندم ُ رفتم سمت ماشین

...

به خودم اومدم، از پنجره ی ماشین زل زده بودم به آسمون ...

شروع کردم به خوندن: گل دلفریب من، پس بوی گلبرگ تو کو ؟ ...

 

 

دلم گرفت، اما یک آرامشی مانع ناراحتیم میشد.

چی شدی تو ؟...

کلافه شدم از این همه بودن ُ نبودن ...

از همه ی ناشناخته ها و مجهولات ...

 

چشمم به آسمون بود؛

احساس آرامشی بهم دست داده بود که مدت ها مثلش رُ تجربه نکرده بودم،

احساسی که شاید هیچکس دیگه ای هم تجربه ش نکرده باشه ...

از ماشین پیاده شدم، باد می وزید، من باهاش می خوندم: پا در زنجیر، قصه بی پایان؛ آسمان از توست، سهم من زندان ...

 

 

 

امروز سومین روزی هست که از اون تاریخ میگذره؛

من خوردم، خوابیدم، پوشیدم و همه ی کارهایی که یه آدم زنده انجام میده رُ انجام دادم.

اما هوایی که تو سرم افتاد، رفتنی نیست که نیست.

میلی که از جنس این زمین خاکی نیست ...

هوای ماندگاری آرامشی که وجودمُ گرفته ...

 

+ جمعه ای که گذشت، سالگرد مرگ هادی پاکزاد بود؛

خواننده ای که صدای خاموش نوع بشر بود و نه صدای یک نفر !

خواننده ای که نماد بود، نماد انسان نا امید عصر حاضر.

 

* سوزی که این صدا داره، قلب آدم رُ به درد میاره؛

عمیقاً ناراحتم برای بشری که باید دنبال دلیل باشه تا بتونه بی مزد جون بکَنه تا زمین بتونه به گردشش ادامه بده ... !

 

 

  • maryam !
  • دوشنبه ۸ خرداد ۹۶