بهار من سکوت بنفشه های زرده؛ گرفته بوی حسرت، بهار من چه سرده ...

غمگین، خسته و داغونم ...

  • maryam !
  • جمعه ۴ فروردين ۹۶

وجودِ خالی

این روزها بواسطه ی ایام نوروز و ناتوانی ام در بهانه آوردن برای بیرون نرفتن و در جمع حاضر نشدن، یک آدم اجتماعی و " خوب " ( در حقیقت نسبی آن ! ) شده ام.

مدت ها بود در هیچ جمعی حاضر نشده بودم و همین کناره گیری از جمع، از من یک آدم ترسو ساخته بود.

کم کم ترسم از اجتماع از بین رفت و حالا خیلی معمولی رفتار می کنم؛ خب کار سختی هم نبود ...

اما مسئله ای که ذهنم را مشغول کرد، این است که به همان نسبتی که با اجتماع هماهنگ شده ام، به فلسفه ی برنامه ریزی شده ی حیات نزدیک تر شدم.

حالا خوب می توانم بخندم، در جمع صحبت کنم و واکنش تدافعی در مقابل هیچ حرف ناخوشایندی نشان ندهم؛ اما به همان میزان همه چیز در نظرم کم رنگ تر شده.

می توانم بگویم من یک دختر اجتماعی هستم که همه چیز در نظرش رنگ باخته.

چیزی نیست که آزارم دهد و همین " هیچ چیز " مرا از زندگی سیر کرده ...

  • maryam !
  • پنجشنبه ۳ فروردين ۹۶

وهم !

فکرم مشغول بود، خیلی مشغول بود، داشتم فلسفه می بافتم؛

بلند شدم ُ راه افتادم در خانه.

از اتاق خودم به اتاق دیگری رفتم ُ از آنجا به حال ُ سپس به دستشویی رفتم، داشتم قدم می زدم ُ فکر می کردم ! ناگهان یادم آمد وقتی بچه بودم، هر بار نیمه شب به دستشویی می رفتم، شبح سفید پوشی را می دیدم که به سرعت از جلوی در نیمه باز دستشویی رد می شد، من با عجله دستانم را می شستم و پناه می بردم به تخت خوابم. پتو را می کشیدم روی سرم، در خودم جمع می شدم و چشمانم را محکم می بستم و سعی می کردم تکان نخورم تا کسی کاری به کارم نداشته باشد، منظورم آن اشباحی بودند که نیمه شب ها سراغم می آمدند.

امشب بی اختیار فکرم به همان شب های کودکی و نوجوانی رفت که احساس کردم چیزی از جلوی در رد شد و همانجا ایستاد ! سرم را چرخاندم، چیزی آنجا نبود. یادم آمد جایی خوانده بودم اشباح و همه ی نیروهای این چنینی، فرضیات ذهنی هستند که از نیروی تلقین در انسان، بوجود می آیند.

ناخودآگاه سرم را برگرداندم و به تصویر خودم در آینه خیره شدم، به نظرم نا آشنا می آمد. لب هایم را جمع کردم و کمی ابروهایم را در هم کشیدم، در ذهنم پرسیدم تو کیستی ؟

تصویر نا آشنا تر شد و گنگ تر ...

فکری به ذهنم رسید، حس کردم همه چیز توهم است.

از تصویری که هر لحظه در آینه نا آشنا تر می شد، ترسیدم و باز پناه آوردم به رخت خوابم ...


+ نمی خواهم ادامه دهم این فلسفه بافی را؛

خسته ام.

  • maryam !
  • چهارشنبه ۲۵ اسفند ۹۵

یاس فلسفی ...

فریاد هادی پاکزاد وقتی همه خوابن و اون داد میزنه: " اینکه حلقه ی بعدی زنجیره ی تولید نسلی "، چنگ میزنه به وجود من و نمی تونم نا امید نشم ...

  • maryam !
  • جمعه ۲۰ اسفند ۹۵

که به هیچ وجه جانم، نکند قرار ...

مدت ها پیش صبح ها که از خواب بیدار می شدم یه غمی تو دلم بود؛ نه می تونستم بخندم نه حوصله داشتم؛ حتی حوصله ی بابا رُ هم نداشتم؛ طبق عادت می رفتم میشِستم پشت میز مطالعه درس می خوندم.

باید زمان میگذشت، ظهر که می شد ُ آفتاب که میومد وسط آسمون من حالم خوب میشد.

اون مدت زمان رُ فراموش نمی کنم. بی دلیل غمگین بودم، شایدم حس می کردم زندگی رُ باختم؛ هرچی بود، روزای پر غمی بود برای من.

امروزم کلاس نرفتم، از خواب بیدار شدم ُ باز یه غمی تمام وجودمُ گرفت.

مدتهاست دلم میخواد از این وابستگی های بی ثمر رها شم، دلم میخواد فرار کنم، از خودم و زندگی مسخره ای که برای خودم ساختم !

فکر هم کردم بهش؛ اما اینجا ایرانه و هیچ دختری حق فرار از زندگی رُ نداره ! اگر احساس امنیت می کردم، حتماً چند روز می رفتم یه جای آروم ُ خلوت ُ دنج و همه چی رُ فراموش می کردم.

گاهی حس می کنم روحم داره با تمام قدرت تقلا می کنه از این جسم بزنه بیرون ُ نفس بکشه ُ رها شه، اما من سخت ُ محکم مانعش میشم.

شرایط خوبی نیست ...

  • maryam !
  • چهارشنبه ۱۸ اسفند ۹۵

تمومه همه چی ؟!

هیچ انگیزه ای ندارم برای رفتن سر کلاس های دانشگاه،

نمی دونم برای چی دارم وقت خودمُ هدر میدم اینجا ؟ ...

من که به وضوح می بینم قرار نیست این تلاش ها به جایی برسه، چرا دارم ادامه میدم ؟!

خیلی سخته، دارم می بینم جوونیم، زمانم، آرزوهام و همه ی چیزی که از زندگی می خواستم، دارن از دستم سُر میخورن ُ از بین میرن، اما نمی تونم کاری بکنم.

این ناتوانی، داره اذیتم می کنه، داره روحمُ ذره ذره آب میکنه ...

صدای بازی دو تا بچه داره میاد؛ میخونن: با شادی ُ خنده بگو شدم برنده ...

اگه بدونن روزگار چه موذیانه در کمین نشسته ُداره براشون چه نقشه هایی میکِشه، چی میخونن ؟ ...

شاید دیگه هیچی نخونن؛

شاید صبر کنند ُ تماشا کنن ُ آخرش بمیرن ...


نمی تونم قبول کنم همه ی این سال هایی که نفس کشیدم برای هیچی بوده، نمی تونم شرایط ُ قبول کنم، از طرفی کاری هم از دستم برنمیاد برای تغییر این وضعیتی که دوسش ندارم، از یک طرف مطمئن نیستم شرایط دیگه ای رُ دوست دارم اصلاً یا کلاً نمی تونم زندگی رُ هیچ جوره تحمل کنم ؟

اما همه ی لحظه هایی که خندیدم، برای رسیدن به این حال خراب بود ؟

زندگی همش همین بود ؟

  • maryam !
  • دوشنبه ۱۶ اسفند ۹۵

زیبایی های زندگی

قدیما، وقتی حالم خوب بود، سپیده ی صبح برام حکم زندگی رُ داشت.

پرنده ها می خوندند، من می رفتم تو حیاط ُ گل های باغچه رُ آب می دادم، دست می کشیدم رو گلبرگ هاشون ُ لبخند می زدم، چشامُ می بستم ُ نفس عمیق می کشیدم؛ پروانه ها تو باغچه پَر می زدند ُ من خوشحال می شدم، جایی خونده بودم پروانه ها شگون دارند.

حالا صدای آواز پرنده ها فقط میتونه حواسمُ پرت کنه از فکر کردن، همین !

انگار نقش تمام زیبایی های زندگی، همینه !

اصلاً شاید سعدی برای همین این شعر رُ سرود: *

ابر ُ باد ُ مه ُ خورشید ُ فلک در کارند

تا تو " نانی " به کف آری ُ به " غفلت " نخوری؛

در ادامه هم سعی میکنه به خودش بقبولونه که نباید به چراییِ زندگی فکر کنه و میگه:

همه از بهر تو سرگشته ُ فرمانبُردار

شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبَری

میخواد با سپاسگزاری از همکاری طبیعت ُ برای اینکه جوابی بهش داده باشه، خودشُ راضی کنه به زندگی کردن، شاید هم دنبال بهانه ست، یه بهانه برای زندگی کردن؛ اما همه ی این ابیات انگار در اوج ناامیدی سروده شدن و شاعر از ابتدا میدونه قرار نیست به طبیعت پاسخ مثبت بده؛ چون زندگی کردن در توانش نیست اصلاً ...


* تحلیل اشعار سعدی توسط یک ذهن آشفته و خسته؛ جدی نگیرید !

  • maryam !
  • دوشنبه ۹ اسفند ۹۵

بیهودگی !

با آنکه می دانم هیچ فیلسوفی نتوانسته حقیقت را کشف ُ معرفی کند، اما باز شب ها، اغلب تا خود صبح فکر می کنم.

روزگاری سکوت شب و خلوتش، برایم مایه ی آرامش بود؛ حالا شده اسباب فشار !

خب مسلماً با کوبیدن پاهایم به دیوار، از وزنم کم نمی شود ...

  • maryam !
  • دوشنبه ۹ اسفند ۹۵

بویی شیرین ...

در کیفم را باز کردم، بوی آدامس مشامم را پر کرد، بوی آدامس را دوست دارم، همیشه بسته ی آدامس تریدنت و اغلب با طعم پرتقال، در کیفم پیدا می شود.

چند لحظه ایستادم و عمیق نفس کشیدم،

فکر کردم چقدر دوست دارم دخترانی را که بوی آدامس می دهند و گاهی اوقات با سرعت از کنارم می گذرند،

بویشان از جنس رفتن است، اصلاً باید با سرعت بگذرند ُ رد شوند؛ استوار، بدون کلمه ای حرف ُ ثانیه ای درنگ !

امشب ادکلنی خریدم با رایحه ی شیرین، بوی آدامس می دهد، نبض دستم را آغشته کرده ام به ادکلنی با بوی شیرین و عمیق نفس می کشم؛

بوی رفتن در سرم می پیچد ُ وسوسه ام می کند،

رفتن ...

رفتنی محکم، بی لحظه ای درنگ ...

  • maryam !
  • چهارشنبه ۴ اسفند ۹۵

" مثل او "، غمگینم

من اهل موسیقی نیستم، اهل گوش دادن به موسیقی هم نیستم.

اینکه در هر زمانی که گیرم میاد، فوری یک صدای خاص رُ پِلِی می کنم، به این معنی نیست که اون صدا رُ دوست دارم یا سبک خوندنشُ یا هر چیز دیگه ای که به هنر اون شخص برمیگرده؛

این بشر انگار خود منِ؛

فکر می کنم اگر تمام زندگیم با گوش دادن به حرفاش بگذره، حتماً از وقتم استفاده ی بهینه کردم. آخه انگار کسی درون من داره با من حرف میزنه و از دردهام میگه، یعنی منُ خونده قبل از اینکه من چیزی بگم !

همین آدم دم سحر ظاهراً احساسات منُ بیدار می کنه، تمام دردهام جمع میشن ُ تا مرز گلو با هم میان بالا، اما قبل از اینکه به انفجار برسن، خاموش میشن؛ این لحظه خیلی سخته، من تمام تلاشمُ می کنم برای گریه کردن، این خیلی اتفاق مهمیه که احساساتم جون بگیره و دوباره غمگین بشم، اما حتی صدای غمگین کسی که باهاش همدردی می کنم هم، نمی تونه ناراحتم کنه؛

امشب فکر کردم حتماً سرشت ما رُ " یک " ناخدا بنا گذاشته؛ یک ناخدای بی رحم که ازش آدم هایی متولد شدند با قلب مهربون ُ بزرگ !

واقعاً درد ما رُ کسی نمی تونه بفهمه جز خود ما، اما خودمون هم نهایتاً می تونیم با هم همدردی کنیم، ولی نمی تونیم این درد رُ درمان کنیم ...

  • maryam !
  • چهارشنبه ۴ اسفند ۹۵