empty !

فکر می کنم " ژن " ها، اهمیت ویژه ای دارند،

جسم من سالم است و علائم هیچ بیماری روحی را ندارم، شاید در ژن های من اختلالی پیش آمده؛ یک اتفاق قبل از تولد، می تواند باعث یک بیماری ناشناخته شده باشد که غیر قابل کشف است.


غمگینم؛

مثل حیوانی که به جرم ندانستن زبان، اسیر دست آدم ها شده.

  • maryam !
  • شنبه ۳۰ بهمن ۹۵

دلتنگ رایان ...

دقیق شدم در نگاهت ...

جذبم کرد،

و کم کم هضم شدم در تو ...


حالا دلتنگی ات خواب را از چشمانم گرفته؛

می خوانَد " دلتنگمُ دیدار تو درمان من است " و من هر لحظه دلتنگ تر می شوم.

دلم برای " تو " تنگ است، دیدار تو درمان من است، تو خود حقیقتی برای من، من رگه هایی از یقین را در تو می بینم؛


جانِ دلم،

دلم برای تماشا کردنت تنگ شده ...

  • maryam !
  • چهارشنبه ۲۷ بهمن ۹۵

مقاومت !

حدود دو هفته ی پیش در کلاس شنا ثبت نام کردم، همیشه شنا را دوست داشتم و فکر می کردم یک احساس خلاء واقعی به آدم می دهد،

جلسه ی اول کلاس به دلایلی غائب بودم و در جلسه ی دوم من و چند نفر دیگر داشتیم درس جلسه ی قبل را تمرین می کردیم،

من در حال تمرین بودم تا بتوانم بدنم را روی سطح آب شناور کنم که دختری وارد آب شد،

دستش را به دیواره ی استخر گرفته بود، احساس کردم می ترسد، دستش را گرفتم ُ او را به سمت خودم کشیدم؛ سعی کردم هرچه یاد گرفته بودم را به او هم آموزش بدهم، هرچند چیز زیادی یاد نگرفته بودم.

دست ُ پای دختر می لرزید و هر بار سرش را زیر آب می بُرد با تشویش ُ اضطراب سرش را از درون آب بیرون می آورد،

بعد از سه یا چهار بار گفت از آب می ترسد.

به او دلگرمی دادم و با هم شروع کردیم به یادگیری و تمرین.

مربی و بقیه ی بچه ها هم حواسشان به ما بود.

دختر بعد از یک ساعت تمرین، یاد گرفت خودش را ریلکس کند تا بتواند در سطح آب شناور شود.

اما من هرچقدر بیشتر تمرین می کردم فقط خودم را خسته تر می کردم و هر بار انقباض بدنم شدید تر می شد و سفت تر خودم را می گرفتم، این حرکت غیر ارادی بود و آموزش های مربی و امید هایی که بچه ها به من می دادند هم بی تاثیر بود.

کم کم احساس کردم توجه مربی به من کم شد، اما خودم تمرین را ادامه دادم.

ساعت کلاس تمام شد و من با تلاش زیاد خودم را از داخل آب بالا کشیدم و همانجا کنار استخر نشستم.

دست ها و پاهایم می لرزید و بدنم خسته شده بود، احساس کردم بعد از مدتی در زیر آب، اضطراب، ترس یا ناتوانی بر من غالب شده بوده و من متوجه نبوده ام.

آن شب استخوان درد آزارم می داد و تا یک یا دو روز بعد از آن، زندگی ام را مختل کرده بود،

بعد از آن به دلایلی دیگر شنا را ادامه ندادم ...


امروز در کلاس درس زبان تخصصی استاد از امتحان تافل می گفت و با امیدواری تدریس می کرد، بچه ها هم به حرف های استاد گوش می دادند، فکر می کنم همه شان امیدوارند، همه دلشان می خواهد پیشرفت کنند،

ناخودآگاه یاد کلاس شنا افتادم و فکر کردم عضلات مغز سرم دارند منقبض تر می شوند و در تمام مدتی که شاهد زندگی کردن آدم ها بوده ام، هستم و امیدواری شان را می بینم، فشار درونی ام داشته بیشتر می شده و این فشار، همچنان هم ادامه دارد؛

بی آنکه دست خودم باشد، ناتوانی به این شکل بر من چیره شده،

فکر می کنم تبعات فشار درونی از فشار جسمی هم بیشتر باشد، مخصوصاً وقتی این فشار ها و تلاش های بیهوده ادامه داشته باشد و حجمشان بیشتر ُ بیشتر شود ...

  • maryam !
  • سه شنبه ۲۶ بهمن ۹۵

پارادوکس !

یکی از ویژگی های من اینه که اگر با یه نفر همذات پنداری کنم، دوست دارم از تمام لحظه های طرف باخبر بشم،

اگر اون طرف نویسنده باشه، تمام نوشته هاشُ می خونم و جالبه نوشته هایی ازش که خصوصی اند و جنبه ی هنری ندارند، برام جذاب تر بوده همیشه،

شاید چون خودم هنرمند نیستم، جنبه ی " معمولی " نویسنده ای که باهاش همذات پنداری می کنم، بیشتر جذبم میکنه؛

مثلاً همه ی نامه های هدایت به دوستاش رُ خوندم، چندین ُ چند بار،

یه جذابیت خاصی پشت این جمله ی هدایت هست وقتی مینویسه " هرچه فکر می کنم چیز تازه ای برای نوشتن ندارم، مشغول قتل عام روزها هستم "،

حالا چند وقتِ شب ها با صدای هادی پاکزاد می خوابم، اصلاً برام جنبه ی هنری نداره کارهاش، فقط فلسفه ی خاصی که پشت حرف هاش هست، متفاوتش کرده،

دلم میخواد یه زمان هایی مثل الان کش بیاد تا بتونم بیشتر ُ بیشتر درگیرش بشم،

آهان، همینه واژه ای که می خواستم،

درگیر،

من خودم رُ درگیر عده ی کمی از آدم ها می کنم، چون وقتی درگیر آدم های شبیه خودمم، حس می کنم نیاز به بحثُ حرف نیست و با سکوت میشه عمیقاً حرف زد و فهمیده شد،

اصلاً نمیشه منکر این شد که یکی از دلخوشی های زندگی و شاید مهم ترینش وجود آدم هایی هست که شبیه تو ئن،

نمیشه هم منکر این شد که وقتی آدم های شبیه تو کم باشن و تو زیاد سکوت کنی، ممکنه حرف زدن یادت بره، فهمیده شدن یادت بره و شاید خودت رُ یادت بره و زندگی کردن به سبک خودت رُ یادت بره و ...

بعدش شما تصور کنید یهو در گیر ُ دار همین فراموش کردن ها، نوشته هایی رُ بخونید که براتون آشنا باشه و با یک جمله ی ساده ساعت ها درگیر باشید ُ هی بهش فکر کنید ...

این فراز ُ نشیب ها شما رُ وارد یه خلاء میکنه،

و از آدمی که در خلاء به سر میبره نباید هیچ انتظاری داشت؛

شمایی که اینجا رُ می خونید، از آدمی مثل من انتظار نوشتن دارید ؟!

انتظار موندن ؟!

انتظار نگه داشتن ؟!

من  هستم ُ نیستم، گوش میدم ُ حرف نمی زنم، سر تایید تکون میدم ُ قبول نمی کنم ...


دوست دارم تم اینجا اونجوری بشه که دلم میخواد، اونجوری که همخونی داشته باشه با نوشته ها و هماهنگ باشه باهاشون،

نه سیاه، نه سفید و نه خاکستری،

باید یه تم شناور و خاصی داشته باشه، یه جور متفاوت و در عین حال معمولی،

یه تمی که وقتی نوشته ای حجمش زیاد باشه، هیچی نشون نده و یه هاله ای بشه ُ خیلی ملایم حرکت کنه،


من باز درگیر ابن خراب شده شدم گمونم ...

  • maryam !
  • دوشنبه ۲۵ بهمن ۹۵
آرشیو مطالب