در به در دنبال آرامش :-\

مدتی قبل یکی از دوستان بلاگر که او هم مثل من، دنبال سکوت است ( و البته که من در زمینه ی هوش، انگشت کوچکش ُ یه تار موش ُ اینا هم نمیشم ! ) از این فضای شلوغ بیان، کوچ کرد به بلاگفای درب ُ داغان !

کوچ کرد تا بتواند راحت تر بنویسد؛

من همان جا برایش پیغامی فرستادم و در آن نوشتم دلم می خواهد از تو تقلید کنم :-\

او هم مرا تشویق کرد البته؛ من هم همان روز وبلاگی در بلاگفا تاسیس (!) کردم و در عرض یکی دو روز خودم را خفه کردم با ارسال مطلب !

اما خب از آن جایی که هر کسی میل به دیده شدن دارد ( و لعنت به این میل ! ) دیری نگذشت که برگشتم به همین به قول یکی از دوستان دیگر بلاگر، قبرستانی که می بینید !

امشب خیلی اتفاقی آن وبلاگ را باز کردم و همه ی پست هایش را خواندم و حقیقتاً کیفور شدم از آن حجم از صداقتی که در نوشته هایم موج می زد ...

القصه اینکه از این فضای شلوغ ُ بی در ُ پیکر بیان خسته ام؛

حس ناب می خواهم و خودم را و صداقت کلامم را و نوشتن برای خودم را و ...

مطالب اینجا را دست نخورده می گذارم بماند، اگر این نوشته ها حذف شوند، ادامه ی زندگی برایم دشوار می شود !! ( مدیونید اگر فکر کنید تنها داراییِ من، همین خزعبلات هستند ! )

روزی شاید برگردم ...

اما قبل از رفتنم، دلم می خواهد آهنگی را با شما به اشتراک بگذارم ( پنج مگابایت پای آپلودش خرج کردم، حیف است دست نخورده بماند D: )


دریافت           


موسیقی محلی خیلی خوب است، دوستش داشته باشید ...

ساز خراسانی هم که چنگ می زند به وجود آدم ... باید بهش گفت: لعنتی ...

  • maryam !
  • دوشنبه ۲۱ فروردين ۹۶

احساس بیهودگی دارد نفسم را بند می آورد !

زندگی مسخره ی خودساخته ام، آزارم می دهد،

شب ها تا دیر وقت فکر می کنم به بیهودگی خودم و اینکه اگر قرار نیست شرایط بهتر شود، اگر به بهبود وضعیت امید ندارم، پس چرا هستم ؟ یا تا کِی باید ادامه دهم این اوضاع را ؟

و روزها پتو را روی سرم می کِشم و چشم هایم را باز نمی کنم، آنقدر در رختخواب می مانم تا حالم بد شود !

تحمل این وضعیت برایم دشوار است،

نمی دانم از کِی همه چیز بهم ریخت، اما نمی توانم درست شدن چیزی را تصور کنم ...

  • maryam !
  • يكشنبه ۲۰ فروردين ۹۶

خفه شو !

کل شب در جنگ با خودت هستی،

موفق می شوی خودت را ساکت نگه داری و چیزی ننویسی؛ از افکارت، از دغدغه هایت و همه ی چیزهایی که در ذهنت می گذرند.

نمی دانم، این تحمیل ِسکوت، آدم را تنهاتر نمی کند ؟

باید سکوت کنم و چیزی ننویسم،

احساس تنهایی می کنم و خود آزاری به من اجازه ی خواب نمی دهد ...

  • maryam !
  • يكشنبه ۲۰ فروردين ۹۶

آن پسر بچه ...

چند شب پیش پسر بچه ی رویاهایم سراغم آمد.

نیمه شب بود، خوابم نمی بُرد،

انگشتان دو دستم را به هم قلاب کردم، دستانم را کشیدم و خمیازه ای از پس آن؛

که پسرک آمد.

مثل اینکه انتظار آمدنش را نداشته باشم، شوکه شدم و نفسم بند آمد.

چشم هایم را بستم.

پسرک در مرکز دایره ای از آدم ها گیر افتاده بود.

هر کدام او را به سمتی جذب می کردند،

نوشتم جذب می کردند، انگار همه شان برای پسرک جذاب بودند.

پسرکِ مستاصل هر لحظه به سویی می رفت، بعد مثل اینکه گیج شده باشد، عصبی و نگران در همان جایی که بود ایستاد و نشست.

گیج بود و تنها و غریب؛

انگار که خستگی با زوری بی انتها به او چیره شده باشد ...

نگرانم برای آن پسر تنها ...

  • maryam !
  • جمعه ۱۸ فروردين ۹۶

یادداشتی برای یک دوست

در یک عصر جمعه که هوا سرخابی ست و فضا با صدای پرندگانی که دور می شوند، رو به خاموشی می گذارد؛ من چشمانم را می بندم؛

به روزهای رفته فکر می کنم، به آدم هایی که رفتند، به لحظه های شادی که خاطره شدند و به همه ی دلخوشی هایی که پَر کشیدند، دور شدند ُ رفتند برای همیشه ...

غم انگیزترین موزیکی که در گالری دارم را play می کنم و از پنجره ی فضای تاریک اتاق به آسمان گرفته ی جمعه ی فروردین چشم می دوزم ...

شرایط را به غمگین ترین شکل ممکن در می آورم تا احساس برانگیز شود.

اما در دلم هیچ نشانه ای از غم، اندوه، گرفتگی و هیچ احساسی که دلسوز باشد را حس نمی کنم.

فکر می کنم خوشبختی همین باشد؛

خوشبختی یعنی درک پستیِ گذشته، حال و آینده ی متعلق به " زمان " ی که تنها هدفش فریب بشر و سرگرم کردن او به زندگی در دنیایی ست که متعلق به او نیست.

خوشبختی یعنی تمام داشته های دنیا در نظرت پوچ، بی معنی یا تعریف نشده جلوه کنند و همه چیز اهمیت خودش را از دست بدهد،

خوشبختی یعنی هیچ نیرویی نتواند در تو اثر کند،

خوشبختی شاید همین ' هیچ چیز ' ی باشد که مرا در کام خود کشیده ...


پی نوشت: ممنون از پرهام

  • maryam !
  • جمعه ۱۱ فروردين ۹۶

بهار من سکوت بنفشه های زرده؛ گرفته بوی حسرت، بهار من چه سرده ...

غمگین، خسته و داغونم ...

  • maryam !
  • جمعه ۴ فروردين ۹۶

وجودِ خالی

این روزها بواسطه ی ایام نوروز و ناتوانی ام در بهانه آوردن برای بیرون نرفتن و در جمع حاضر نشدن، یک آدم اجتماعی و " خوب " ( در حقیقت نسبی آن ! ) شده ام.

مدت ها بود در هیچ جمعی حاضر نشده بودم و همین کناره گیری از جمع، از من یک آدم ترسو ساخته بود.

کم کم ترسم از اجتماع از بین رفت و حالا خیلی معمولی رفتار می کنم؛ خب کار سختی هم نبود ...

اما مسئله ای که ذهنم را مشغول کرد، این است که به همان نسبتی که با اجتماع هماهنگ شده ام، به فلسفه ی برنامه ریزی شده ی حیات نزدیک تر شدم.

حالا خوب می توانم بخندم، در جمع صحبت کنم و واکنش تدافعی در مقابل هیچ حرف ناخوشایندی نشان ندهم؛ اما به همان میزان همه چیز در نظرم کم رنگ تر شده.

می توانم بگویم من یک دختر اجتماعی هستم که همه چیز در نظرش رنگ باخته.

چیزی نیست که آزارم دهد و همین " هیچ چیز " مرا از زندگی سیر کرده ...

  • maryam !
  • پنجشنبه ۳ فروردين ۹۶

وهم !

فکرم مشغول بود، خیلی مشغول بود، داشتم فلسفه می بافتم؛

بلند شدم ُ راه افتادم در خانه.

از اتاق خودم به اتاق دیگری رفتم ُ از آنجا به حال ُ سپس به دستشویی رفتم، داشتم قدم می زدم ُ فکر می کردم ! ناگهان یادم آمد وقتی بچه بودم، هر بار نیمه شب به دستشویی می رفتم، شبح سفید پوشی را می دیدم که به سرعت از جلوی در نیمه باز دستشویی رد می شد، من با عجله دستانم را می شستم و پناه می بردم به تخت خوابم. پتو را می کشیدم روی سرم، در خودم جمع می شدم و چشمانم را محکم می بستم و سعی می کردم تکان نخورم تا کسی کاری به کارم نداشته باشد، منظورم آن اشباحی بودند که نیمه شب ها سراغم می آمدند.

امشب بی اختیار فکرم به همان شب های کودکی و نوجوانی رفت که احساس کردم چیزی از جلوی در رد شد و همانجا ایستاد ! سرم را چرخاندم، چیزی آنجا نبود. یادم آمد جایی خوانده بودم اشباح و همه ی نیروهای این چنینی، فرضیات ذهنی هستند که از نیروی تلقین در انسان، بوجود می آیند.

ناخودآگاه سرم را برگرداندم و به تصویر خودم در آینه خیره شدم، به نظرم نا آشنا می آمد. لب هایم را جمع کردم و کمی ابروهایم را در هم کشیدم، در ذهنم پرسیدم تو کیستی ؟

تصویر نا آشنا تر شد و گنگ تر ...

فکری به ذهنم رسید، حس کردم همه چیز توهم است.

از تصویری که هر لحظه در آینه نا آشنا تر می شد، ترسیدم و باز پناه آوردم به رخت خوابم ...


+ نمی خواهم ادامه دهم این فلسفه بافی را؛

خسته ام.

  • maryam !
  • چهارشنبه ۲۵ اسفند ۹۵

یاس فلسفی ...

فریاد هادی پاکزاد وقتی همه خوابن و اون داد میزنه: " اینکه حلقه ی بعدی زنجیره ی تولید نسلی "، چنگ میزنه به وجود من و نمی تونم نا امید نشم ...

  • maryam !
  • جمعه ۲۰ اسفند ۹۵

که به هیچ وجه جانم، نکند قرار ...

مدت ها پیش صبح ها که از خواب بیدار می شدم یه غمی تو دلم بود؛ نه می تونستم بخندم نه حوصله داشتم؛ حتی حوصله ی بابا رُ هم نداشتم؛ طبق عادت می رفتم میشِستم پشت میز مطالعه درس می خوندم.

باید زمان میگذشت، ظهر که می شد ُ آفتاب که میومد وسط آسمون من حالم خوب میشد.

اون مدت زمان رُ فراموش نمی کنم. بی دلیل غمگین بودم، شایدم حس می کردم زندگی رُ باختم؛ هرچی بود، روزای پر غمی بود برای من.

امروزم کلاس نرفتم، از خواب بیدار شدم ُ باز یه غمی تمام وجودمُ گرفت.

مدتهاست دلم میخواد از این وابستگی های بی ثمر رها شم، دلم میخواد فرار کنم، از خودم و زندگی مسخره ای که برای خودم ساختم !

فکر هم کردم بهش؛ اما اینجا ایرانه و هیچ دختری حق فرار از زندگی رُ نداره ! اگر احساس امنیت می کردم، حتماً چند روز می رفتم یه جای آروم ُ خلوت ُ دنج و همه چی رُ فراموش می کردم.

گاهی حس می کنم روحم داره با تمام قدرت تقلا می کنه از این جسم بزنه بیرون ُ نفس بکشه ُ رها شه، اما من سخت ُ محکم مانعش میشم.

شرایط خوبی نیست ...

  • maryam !
  • چهارشنبه ۱۸ اسفند ۹۵