یکی از ویژگی های من اینه که اگر با یه نفر همذات پنداری کنم، دوست دارم از تمام لحظه های طرف باخبر بشم،

اگر اون طرف نویسنده باشه، تمام نوشته هاشُ می خونم و جالبه نوشته هایی ازش که خصوصی اند و جنبه ی هنری ندارند، برام جذاب تر بوده همیشه،

شاید چون خودم هنرمند نیستم، جنبه ی " معمولی " نویسنده ای که باهاش همذات پنداری می کنم، بیشتر جذبم میکنه؛

مثلاً همه ی نامه های هدایت به دوستاش رُ خوندم، چندین ُ چند بار،

یه جذابیت خاصی پشت این جمله ی هدایت هست وقتی مینویسه " هرچه فکر می کنم چیز تازه ای برای نوشتن ندارم، مشغول قتل عام روزها هستم "،

حالا چند وقتِ شب ها با صدای هادی پاکزاد می خوابم، اصلاً برام جنبه ی هنری نداره کارهاش، فقط فلسفه ی خاصی که پشت حرف هاش هست، متفاوتش کرده،

دلم میخواد یه زمان هایی مثل الان کش بیاد تا بتونم بیشتر ُ بیشتر درگیرش بشم،

آهان، همینه واژه ای که می خواستم،

درگیر،

من خودم رُ درگیر عده ی کمی از آدم ها می کنم، چون وقتی درگیر آدم های شبیه خودمم، حس می کنم نیاز به بحثُ حرف نیست و با سکوت میشه عمیقاً حرف زد و فهمیده شد،

اصلاً نمیشه منکر این شد که یکی از دلخوشی های زندگی و شاید مهم ترینش وجود آدم هایی هست که شبیه تو ئن،

نمیشه هم منکر این شد که وقتی آدم های شبیه تو کم باشن و تو زیاد سکوت کنی، ممکنه حرف زدن یادت بره، فهمیده شدن یادت بره و شاید خودت رُ یادت بره و زندگی کردن به سبک خودت رُ یادت بره و ...

بعدش شما تصور کنید یهو در گیر ُ دار همین فراموش کردن ها، نوشته هایی رُ بخونید که براتون آشنا باشه و با یک جمله ی ساده ساعت ها درگیر باشید ُ هی بهش فکر کنید ...

این فراز ُ نشیب ها شما رُ وارد یه خلاء میکنه،

و از آدمی که در خلاء به سر میبره نباید هیچ انتظاری داشت؛

شمایی که اینجا رُ می خونید، از آدمی مثل من انتظار نوشتن دارید ؟!

انتظار موندن ؟!

انتظار نگه داشتن ؟!

من  هستم ُ نیستم، گوش میدم ُ حرف نمی زنم، سر تایید تکون میدم ُ قبول نمی کنم ...


دوست دارم تم اینجا اونجوری بشه که دلم میخواد، اونجوری که همخونی داشته باشه با نوشته ها و هماهنگ باشه باهاشون،

نه سیاه، نه سفید و نه خاکستری،

باید یه تم شناور و خاصی داشته باشه، یه جور متفاوت و در عین حال معمولی،

یه تمی که وقتی نوشته ای حجمش زیاد باشه، هیچی نشون نده و یه هاله ای بشه ُ خیلی ملایم حرکت کنه،


من باز درگیر ابن خراب شده شدم گمونم ...