Paradox ... !

هر شب که سکوت می‌‌شود همه‌جا و روانم آرام‌تر، فکر می‌کنم به اطرافی که آزارم می‌دهد، به همه‌ی حرفهایی که هر کلمه‌اش ضربه‌ای‌ ست به اعماق وجودم از جانب خودم و دیگران، خودم، خودم، خودم ...

می‌خوام رها بشم از بند این زندگی سراسر لجن و تصنعی، اما همین که این وجود لعنتیِ متعلق به من، چشمهاش رو باز می‌کنه و بیدار میشه، باز تکرار شنا کردن در دریای لجن، از سر گرفته میشه.

من افتادم در سراشیبی نابودی، به دست خودم؛ در عین حال این دست، دست من نیست، دست پر قدرت روزگار، سرنوشت، شرایط یا هر چیزی ست از این جنس ...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۴/۱۶
یک نفر

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی