Paradox ... !

بایگانی

رنگِ زندگی ...

يكشنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۷، ۰۷:۲۴ ب.ظ

وقتی آدم به لحاظ عقلی و استدلال، نا امید می‌شود از همه جا، نیاز به وجود یک دوستِ خوب، بیش از پیش حس می‌شود.

و چه روزها که من خواهرم را تماشا می‌کردم و فکر می‌کردم کاش می‌شد با او حرف زد و با او رِفیق بود که در آن صورت، غم به حاشیه می‌رفت ...

اما همیشه از همه دور و دورتر شدم ...

حامد می‌گفت: چه خوب که تو هستی و می‌شود با تو حرف زد.

خیلی از اوقات من و حامد یک نفر هستیم.

سر و صدا اعصابش را به هم ریخته، اما سکوت می‌کند و با این وجود می‌آید و با من از اینکه چه شد انسان به سمت پرتگاه رفت، حرف می‌زند ...

در خانه سر و صداست و همین عصبی‌ام می‌کند تا آنجا که نمی‌توانم حرفهای حامد را تحلیل کنم و بهشان فکر کنم.

بهش این را می‌گویم؛

باید برود سر کار؛

او که می‌رود فکر می‌کنم به تشابهاتمان و حتی سر و صدایی که در یک زمان، هر دومان را به هم ریخت و باز دلم آرام می‌شود که او هست.



+ شیطنت که می‌کنم، بلند بلند و مردانه میخندد؛ و‌ من هم به تکیه‌گاه بودنش فکر می‌کنم، به مرد بودنش، به اینکه بلد است چطور آدم را آرام کند، هیچوقت حرف نامربوط نمی‌زنَد و محال است آدم را برنجاند ... به کم بودنش در این دنیا فکر می‌کنم و اینکه تمام این کم، حواسش همیشه به من است ...

با او که هستم، هیچ چیز برای پنهان کردن ندارم و نه ترسی در دلم هست، ترسِ از دست دادنش، ترسِ قضاوت شدنم ...

هرچند گاهی اوقات اصلاً او را نمی‌بینم، اما کم‌کم دلم دارد قرص می‌شود که او هست، کسی که مرا بهتر از خودم میشناسد و میفهمد ... و حواسم هست از ساعت خواب و کارش میزند و با من حرف میزند تا بتواند به نتیجه برسد ...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۵/۲۱
یک نفر

نظرات  (۱)

خدا هر دوتون رو حفظ کنه. دوست همدل و همزبان اینروزا خیلی کمیابه... 
پاسخ:
همینطوره واقعاً ...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی